تبلیغات
مسافر کلام - نگاه طنز به فلسفه

مسافر کلام

آه ای امید پنهان مردم ز نا امیدی

 

نگاه طنز به فلسفه

 

نوشته شده توسط:احمد قنبری راد

                    

         « ویل دورانت»در کتاب « تاریخ فلسفه» در مرد سقراط نوشته است،

         «اگر درباره ی سقراط از روی مجسمه ی نیم تنه اش قضاوت کنیم,

        باید بگوییم: که بیشتر به یک باربر شبیه بود. بعد نظر همسر سقراط

        را می نویسد که او گفته بود: سقراط به هیچ دردی نمی خورد, تنبل

        است، و برای خانواده ی خود به جای نان؛ افتخار می آورد.»

        سپس ویل دورانت به اندیشه ی سقراط توجّه می کند و جمله ای

        را از سقراط  نقل می کند ، که گفته است:« من فقط یک چیز می دانم         

        و آن این که هیچ چیز نمی دانم » 

       سپس با بیان این سخن  « ویل دورانت » نتیجه گیری می کند ,

      « اکنون ما که می خواهیم ازاوچیزی یاد بگیریم ؛ باورش قدری

        مشکل است .»

       با این مقدّمه ،  گفت و گوی او با دیگران را بشنویم .

        شاگردی به او گفت : استاد , شما که چیزی نمی دانید؛ چه چیزی

       را می خواهید به ما بیاموزید؟

       _این که آن چیز را شما هم نمی دانید. آن وقت شاگردان همه, یک صدا

       می گفتند : استاد ؛ ما هم نمی دانیم . و سقراط  گفت : آفرین آفرین!

        خیلی جالب است.

        ویک بار سقراط در جمع هم فکرانش _ که می خواستند در باره ی

       ماوراءالطبیعه بحث کنند._ گفت :من چیزی در این باره نمی دانم.

       یکی گفت : من که بیشتر نمی دانم.

     سقراط گفت : بحث کنیم تا معلوم شود که چه کسی بیشتر نمی داند.

     فیلسوف دیگر گفت : خوب است که آدم حقیقت را نمی داند.

     چون دانستن حقیقت خیلی تلخ است . به عنوان مثال : چه کسی

     باور می کند که بزودی میمیرد. 

     فیلسوفی فرانسوی گفت : دانستن یقین ؛ حماقت است . امّا شک

      د و دو دلی ؛ وضعی غیر قابل تحمل است.

      فیلسوف دیگری گفت : تا شخصی یاد نگفته است ، که با شک و

     پرسش و نسبیست زندگی کند ؛ باید با یقین زندگی کند.

      معلمی هم گفت : هرکس نداند به او صفر می دهم ؛ حتی اگر سقراط

      باشد. 

       شاگردی کفت : آقا ما فقط یک چیز می دانیم ، و آن این که هیچ چیز

      نمی دانیم.

       فیلسوف انگلیسی گفت:گرفتاری این است که نادان به کارخوداطمینان

       دارد ؛ اما دانا اطمینان ندارد.

      یکی دیگر گفت : ممکن است که کسی بداند که نمی داند، مثل سقراط ,

      اما امکان ندارد که بداند چه قدر نمی داند.

      یک نفر که این را شنید ؛ گفت : همه چیز را همگان هم نمی دانند.

      پرگماتیسمی* گفت : حتماً یک نفر پیدا می شود به اندازه ی همگان

          می داند ،

       یکی هم بعد ها گفت:سقراط هم ازاین حرف زد،به جای پپسی

     کولاو کوکاکولا؛جام شوکران به دستش دادندتا بخورد و بمیرد،

       خدا بیامرز ؛ آخرین حرفش این بود که ؛« چه تلخه » ! 

                       اقتباس از کتاب « تاریخ فلسفه به طنز»       

         *فلسفه ی اصالت عمل است، و آن فکر به طریقی است

             که حقیقت را با سنجش مقدار تطابق فکر با واقعیّت

              و نتایج عملی آن معلوم می نماید.

 

 



Foot Issues
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:43 ق.ظ
What i do not understood is in truth how you're now
not really a lot more well-preferred than you may be now.
You're so intelligent. You understand therefore considerably in the case
of this matter, made me personally consider it from numerous
various angles. Its like men and women are not involved until it is something to do with Girl
gaga! Your individual stuffs great. All the time
maintain it up!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:24 ب.ظ
Hello i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this post i thought i could also make comment due to this sensible piece of writing.
فاطمه
پنجشنبه 12 دی 1392 01:04 ق.ظ
سلام آقای قنبری راد.بله.درسته.این قسمت هم از همون کتابه.شما این کتاب رو کامل خوندید؟
تارا
شنبه 16 شهریور 1392 11:57 ق.ظ
جالب بود.حالا من داستانی از سقراط را برای شما نقل میکنم.
روزی یکی از آشنایان سقراط وی ذا دید و گفت:سقراط!آیا میدانی من چه چیزی درمورد دوستت شنیده ام؟سقراط جواب داد:یک لحظه صبرکن.قبل از اینکه چیزی به من بگویی مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری!این آزمون پالایش سه گانه نام دارد.قبل از اینکه درباره ی دوستم حرف بزنی خوب است چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم چه میخواهی بگویی.
اولین مرحله ی پالایش حقیقت است.آیا تو کاملا مطمئنی چیزی که درباره ی دوستم به من میخواهی بگویی حقیقت است؟آشنای سقراط جواب داد:نه در واقع من فقط آن را شنیده ام...سقراط گفت:بسیار خوب پس تو نمیدانی که آن حقیقت دارد یا خیر.حالا بیا از مرحله ی دوم بگذر،مرحله ی پالایش خویی.آیا آنچه درباره ی دوستم به من میخواهی بگویی چیز خوبی است؟آشنای سقراط جواب داد:نه برعکس...سقراط گفت:پس تو میخواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد.بااین وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحلهی پالایش سودمندی ست.آیا آنچه درباره ی دوستم به من میخواهی بگویی برای من سودمند است؟جواب داد: نه حقیقتا...سقراط نتیجه گیری کرد:بسیار خوب اگر آنچه میخواهی بگویی نه حقیقت است،نه خوب،نه سودمند چرا اصلا میخواهی به من بگویی؟ندانم بهتر است!
این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر