تبلیغات
مسافر کلام - سپاس

مسافر کلام

آه ای امید پنهان مردم ز نا امیدی

 

سپاس

 

نوشته شده توسط:احمد قنبری راد

 

                  

 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم  /  لطف ها می کنی ای خاک رهت تاج سرم (حافظ )

  

   شوق دیدار تو هرگز نرود از نظرم

   لطف ها می کنی امّا من از آن بی خبرم

  

   جرعه ی جام تو در ساغر دل چون ریزد

   آن چه در کون و مکان است پشیزی نخرم

  

   شاهد نقش خیالت رسد از پرده ی دل

  پس سبب چیست که در پرده ی غم می گذرم

 

 چون به اطراف طواف نگهم می رقصد

چه توان گفت ازآن رنگ که بر لوح دلم می نگرم

 

 دانه ی عمر از این دست پریشان زدعا

  شوق امیّد  تو دارد ،تو مران از نظرم

 

چه نمازی برم از چاه فقارت سر خود

( لطف ها می کنی ای خاک رهت تاج سرم)



فاطمه
دوشنبه 27 تیر 1390 02:09 ب.ظ
خدایا
خوش به حال آنکه قلبش مال توست
حال و روزش هر نفس، احوال توست
خوش به حال آنکه چشمانش تویی
آرزوهایش همه آمال توست

پاسخ احمد قنبری راد : در دل اندیشه احساس وفا دیوانه شد
وای بر چشمی نگاهش قسمت بیگانه شد
آفتاب حسن او از بام دل پرواز کرد
عاقبت این صید را صحرای محشر خانه شد
از نسیم کوی آن محبوب هردم زنده شد
این پریشان مانده از عطری که در پیمانه شد شاد باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر