تبلیغات
مسافر کلام - خر عیسی عامل نجات

مسافر کلام

آه ای امید پنهان مردم ز نا امیدی

 

خر عیسی عامل نجات

 

نوشته شده توسط:احمد قنبری راد

                       

                   شاعری به نام « بهان برهمن» از اهالی اکبر آباد هندوستان منشی « دارالشکوه» فرزند پادشاه هند بود.

                  روزی شاهزاده به عرض پدر رساند، « بهان» اخیراً شعری سروده است . اگر اجازه دهید  به حضور

                  آید و بخواند.پادشاه به احضارش حکم داد. چون به حضور آمد ؛ گفت: شعری که پسرم از تو پسند

                 کرده است ، بخوان. برهمن این بیت را خواند:

                 مرا دلی است به کفر آشنا که چندین بار  /   به کعبه بردم و بازش برهمن آوردم

                 شاه منظور شاعر را فهمید ، برهمن آوردم در مصرع دوم  ایهام دارد ، یعنی : برهمن « غیر مسلمان»

                 باقی ماندم.  شاه از شنیدن این بیت عصبانی شد و گفت آیا کسی نیست که جواب این کافر را بگوید؟

                « افضل خان» از امرای معروف وی حاضر بود ، گفت: قربان ؛ حضرت شیخ سعدی در چهار صد سال

                 پیش جوابش را گفته است. و این بیت سعدی را خواند:

                 خر عیسی اگر به مکّه رود  /  چون بیاید هنوز خر باشد

                 شاه با شنیدن این بیت ، قانع شد واز مجازات، صرف نظر کرد 



How much does it cost for leg lengthening?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:51 ق.ظ
Very energetic blog, I liked that a lot. Will there be a part 2?
امیرحسین- بخش 4
چهارشنبه 20 مهر 1390 02:51 ب.ظ
همانطور که میدانید در فرهنگ های امروزی و حتی کتاب درسی خاور را برابر با شرق و باختر را برابر با غرب میگیرند. اما با کمال شگفتی در شاهنامه در آن بخش که فریدون میخواهد گیتی را بین سه فرزندش تقسیم کند، میبینیم که :
«نهفته چو بیرون کشید از نهان
به سه بخش کرد آفریدون جهان
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان و ایران‌زمین
نخستین به سلم اندرون بنگرید
همه روم و خاور مراو را سزید» ابیات برگرفته از شاهنامه- چاپ مسکو(متاسفانه)
همانطور که مشاهده نمودید، خاور در کنار روم آمده و قاعدتا نمیتواند معنای مشرق را بدهم. زیرا که روم در مغرب است...
اما برای اطمینان و محکم کاری سندی دیگر نیز ارائه میدهم. (چون ممکن است برخی ادعا کنند که بخشی شرق را بهمراه روم به سلم بخشید ، که البته بنظر من چندان قابل اعتنا نیست!)
پیش از آن بگویم که نخستین بار این سخن را از استاد جنیدی شنیدم ، اما پس از آن مقالاتی دیگر نیز در این باب دیدم. نمونه اش را میتوانید در مقاله ی کوتاه "خاور و باختر در شاهنامه ی فردوسی" از حسین شهیدی مازندرانی بخوانیید که در شبکه جهانی نیز موجود است (در سایت مهر میهن).
استاد جنیدی فرمودند که چهار جهت اصلی در نزد ایرانیان این ها هستند:
خراسان = مشرق
خاوران = مغرب
باختران = شمال ( ریشه: اَپاختَر)
نیمروزان = جنوب
پس از آن ایشان فرمودند که نمیدانیم پس از حمله ی مغول ، چه بلایی بر سر مردم ایران آمد که حتی دست چپ و راست خود را گم کردند!!! (یعنی ایشان حمله ی ویرانگر مغول را دلیل اشتباه دانستن جهات اصلی میدانند، که البته من فقط از زبان ایشان بازگو کردم. و گرنه خود در درستی این نظریه تحقیقی نکرده ام و نمیتوانم سخنی ابراز دارم!)

حالا میرسیم به مدرک دوم که برگرفته از ابیات بجا مانده از کلیله و دمنه و سندباد نامه ی رودکی است:
از خراسان سر زَنَد طاووس وش / سوی خاور میخرامد شاد و خوش (اشاره به خورشید است)
یا...
مهر دیدم بامدادان چون بتافت / از خراسان سوی خاور میشتافت (این دیگر واضح است!)

ابیات دیگری نیز وجود دارد که نشان میدهد در این زمینه باید پژوهشهای بیشتری صورت بگیرد.(باز هم باید بگویم، شاید خودتان چنین چیزهایی را بهتر از بنده بدانید. جسارتم را ببخشایید)
سرتان را در آوردم. ببخشید... بقیه سخنان بماند برای بعد

شاد و پیروز باشید
امیرحسین- بخش 3
چهارشنبه 20 مهر 1390 02:50 ب.ظ
درودی دوباره بر استاد گرامی.
چندی پیش از شما درباره ی پژوهشهایتان در زمینه ی شاهنامه پرسیدم و چشم براه مقالاتتان در این زمینه میباشم.
میخواستم چند خطی درباره ی مطالبی که از اینور و آنور خوانده ام و شنیده ام و برایم تازگی داشته و یا سوالاتی که در ذهنم بمرور پیش می آید، بنویسم. امیدوارم که موجب مزاحمت نگردد (اگر مفید بود که این کار را ادامه خواهم داد).
بنده وقتی به شاهنامه علاقمند شدم که در رادیو پای صحبت های استاد جنیدی نشستم. برای همین بود که در رابطه با شناختتان از ایشان، سوال کرده بودم.
صحبت های ایشان بوی تازگی میداد.
به ما در کودکی و در مدرسه چیز هایی در رابطه با شاهنامه گفته بودند و مدام اینرا میگفتند که شاهنامه شناسنامه ی هر ایرانیست و موجب افتخار ایرانیان است و داستانهای حماسی و زیبا دارد و از این دست سخنان. ما در آن سالها ارزش شاهنامه را در ساختار داستان گونه ی آن خلاصه میکردیم و خودم بشخصه فکر میکردم که شاهنامه فقط یک سری داستان است و بس. و از آنجا که فهم نظم کتاب دشوار بود، به ترجمه ها و اقتباس ها از داستان های شاهنامه به نثر، روی آوردم. اما از آنجا که در مازندران به دنیا آمده بودم و در دوران جاهلیت (!) کمی ناسیونالیست بودم، وقتی بعنوان مثال میدیدم نوشته شده رستم به مازندران حمله میکند و آنجا را تسخیر میکند، می رنجیدم. وقتی هم که داستان برخورد رستم با اولاد را میخواندم و میدیدم که رستم در ملک شخصی اولاد با اسبش خفته بود و وقتی صاحب ملک برایش مزاحمت ایجاد کرد، وی دو گوشش را کند، با خودم میگفتم که چه رفتارِ غیر انسانی و بدور از منش پلوانی ای! و همینگونه دیدگاه ها بود که میان من و شاهنامه مدت ها فاصله انداخت.
اما امروز، در میان متون ادب فارسی، برای شاهنامه جایگاه بسیار والا و ویژه ای قائلم و این جرقه ی بیداری را وامدار استاد جنیدی میباشم. (نمیدانم میشناسیدش یا خیر. حتما بگویید)

حالا اگر اجازه باشد یک پرسش را مطرح کنم (بهمراه جوابی که بدست آوردم! که البته نمیدانم شما هم میدانید یا خیر. جسارت بنده را ببخشید):
چرا در شاهنامه ، خاور به معنای غرب آمده؟!
امیرحسین- بخش 2
سه شنبه 19 مهر 1390 02:58 ب.ظ
بنظر من یک پژوهشگر تا جاییکه بگوید این ها نظر بنده است و دلایل من برای اثبات این نظر اینها هستند، ادعایش کاملا پذیرفتنی و ارزشمند است، ولی اگر پا را فراتر نهاده و تفسیر های ذوقی و شخصی و ... بنماید، و بگوید که حافظ دقیقا چنین شخصی بوده یا چنین عقایدی داشته، منش پژوهشگری را زیر پا گذاشته است (به این دلیل که اطلاعات ما از زمان و اندیشه ی حافظ بسیار ناقص است). در این رابطه حرف بنده ی کمترین را قبول دارید؟
بابت پر حرفی معذرت میخواهم. البته میدانم که نارحت نمیشوید...

در نظر بعدی در رابطه با فردوسی و شاهنامه خواهم گفت (یا بهتر بگویم: درد دل خواهم کرد)

با سپاس
امیرحسین- بخش 1
سه شنبه 19 مهر 1390 02:57 ب.ظ
درود بر استاد گرامی و سپاسگزار از لطفتان.
از پاسخی که مرحمت فرمودید بسیار خرسند شدم و باید اعتراف کنم که انتظار چنین پاسخی را از شما نداشتم!
به گمانم فرانسیس بیکن بود (اگر اشتباه نکنم) که میگفت: «وقتی انسانی دارای ایدئولوژی گردید، می کوشد که تمامی پدیده های جهان را در آن ایدئولوژِی بگنجاند و با آن تبیین کند» شما با زبان ساده در کلاس این مفهوم را بیان کردید. (یعنی هر فرد ایدئولوگ از دید خود، حافظ را میبیند. در صورتی ممکن است حافظ واقعی، آن نباشد)
بسیار عالی بود که در این زمینه جانب اعتدال را رعایت کردید، که نه موضع افرادی مانند روانشاد کسروی را گزیریدید و نه نظریات شهید مطهری را بطور کامل تایید نمودید.
اگر اجازه دهید حکایتی را در این زمینه نقل کنم (که شاید شنیده باشید)
یک بیت معروف در دیوان خواجه ی شیراز هست که درباره ی مفردات آن، اختلاف نسخه وجود دارد (البته در بیشتر ابیات دیوان حافظ اختلاف نسخ وجود دارد). و آن بیت، این است:
« کشتی نشستگانیم/شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم ، دیدار آشنا را »
هر کسی درباره ی اینکه کدام واژه از قلم خواجه جاری شده و مقصود اصلی این شاعر بزرگ بوده اظهار نظری مینمود و به زعم خودش دلایلی بر اثبات مدعایش می آورد. تا اینکه استاد و شاعر و پژوهشگر بزرگ کشور ما، ملک الشعرای بهار، شعری سرود که این بیت معروف حاوی آن بود (البته بدرستی نمیدانم. شاید فقط همین تک بیت بود. چون از حافظه نقل میکنم ممکن است کاستی ها و لغزشهایی داشته باشد):
« برخی شکسته خوانند برخی نشسته دانند / چون نیست خواجه حافظ، درمان نیست ما را»
و واقعا از نگر من بهترین موضعیست که میتوان درباره ی این مسئله گرفت که حقیقتا کدام کلمه را خواجه فرموده.
هنوز هم بر سر بسیاری از ابیات این بحث ها هست و تصحیح های گوناگونی از دیوان حافظ شده که البته در جای خود همه ارزشمندند، ولی واضحست که هیچ کس نمیتواند ادعا کند حافظ چیزی را که او در نظر داشته میگوید! حالا این مدعی میتواند مطهری باشد یا کسروی یا شاملو یا ... .
امیرحسین
چهارشنبه 13 مهر 1390 06:00 ب.ظ
با درود.
حکایت جالبی بود ولی بنظر من ساختگی است...
از این گونه حکایات بسیار میسازند.
یک پرسش داشتم استاد.
نظرتان درباره ی اصطلاحاتی که برخی شاعران عارف مسلک ما بکار میبرند چیست؟
کلماتی همچون : می و ساقی و ساغر و انواع آلات موسیقی و بخصوص واژه ی مغ و همخانواده هایش همچون: دیر مغان و مغبچه و ... که خصوصا حافظ بسیار بکار میبرد.
آیا همچون مطهری معتقدید این شاعران به معنای کامل کلمه مسلمانند و واژگانشان همه آکنده از رموز عرفانیِ اسلامیست، یا اینکه بمانند استاد معین و دیگران دخول این کلمات در دیوان شاعران ما را بی ارتباط با نارضایتی آنان از تعصب دینی حاکم و بنیاد گرایی اسلامی و تلاشی برای بازگشت به فرهنگ کهن و ملی و شادی پرور ما میدانید؟!
چند نمونه ی بسیار کوتاه از این ابیات را - علی رغم اینکه میدانم که میدانید - می آورم:
خواجو: عزت دیر مغان از ساکن مسجد مجوی / کافر مکی چه داند حرمت بیت الحرام
حافظ: از آن به دیر مغانم عزیز میدارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست ( تناسب میان دیر مغان و آتش ...)
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند / ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس (طعنه به فردوس... البته میتوان جور دیگری تفسیر کرد که با شناخت ما از حافظ نمیسازد)
فروغی بسطامی:ز کنج صومعه از بهر آن گریزانم / که در حوالی آن بوریا ریائی هست
گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذر/قدم بنه که در آن کوچه آشنائی هست

پیداست که ابیاتی از این دست در ادبیات غنایی ما به فراوانی یافت میشوند (بطوریکه در کمتر غزلی ما شاهد نیش و کنایه زدن به قوانین شرعی اسلام نیستیم!)
بسیار مایلم تا در این باره نظرتان را بدانم و با شما در این رابطه بحث کنم (اگر توانستم) .

ضمنا، درباره ی فردوسی پژوهش نکرده اید یا نمیکنید؟! (بنده تا کنون چیزی ندیدم).
من در زمینه ی شاهنامه سوالات بسیاری دارم و خواهشمندم در آینده درباره ی این اثر بزرگ حماسی ایران مطالبی بنویسید.
شما نوشته های پژوهشگرانی چون: فریدون جنیدی، حسین آهی و امید عطایی فرد را خوانده اید؟


با سپاس فراوان از شما منتظر پاسختان هستم (چه در وبلاگ و چه در مدرسه)
پاسخ احمد قنبری راد : با سلامی گرم ، سؤال بسیار تخصصی مطرح کردید؛ خیلی خوشحال شدم که اهل ادب هم هستید. و به نکات حساسی توجّه دارید. جواب شما ، تقریبا مفصّل است، وبه نظر من به صورت حضوری « در مدرسه» بهتر می توانم نظرم را بیان کنم . یاد آوری کن تا وقتی با هم برای روشن شدن این مطلب بگذاریم . به امید دیدار .
جمعه 8 مهر 1390 10:40 ق.ظ
موضوع جالبی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر