تبلیغات
مسافر کلام - بترسیم وقتی که زنده ایم چیزی در درونمان بمیرد.l

مسافر کلام

آه ای امید پنهان مردم ز نا امیدی

 

بترسیم وقتی که زنده ایم چیزی در درونمان بمیرد.l

 

نوشته شده توسط:احمد قنبری راد

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

  یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

 بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

 

 جی آنه ویلیس             باتشکر از یک دوست که این مطلب را انتخاب و برای من ارسال کرد.

-- از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد -------------------------------------------------------------------------------

 

 



حسین عزیزی
پنجشنبه 18 آبان 1391 10:29 ب.ظ
درود استاد
از پاسخ شما بسیار سپاسگذارم
حسین عزیزی
چهارشنبه 17 آبان 1391 11:43 ب.ظ
استاد در صفحه 18 کتاب تاریخ ادبیات سال دوم متوسطه نوشته شده کتاب الابنیه عن حقایق الادویه در سال 447 توسط اسدی طوسی و در زمینه پزشکی تحریر شده است و در صفحه 45 همین کتاب نوشته شده الانیه را ابومنصور موفق هروی در خواص گیاهان و داروها در عهد منصوربن نوح یعنی 366 ه ق تالیف کرده است. لطفا در خصوص این سوال و اینکه ایا بین واژه ی تحریر و تالیف تفاوتی وجود دارد توضیح دهید
پاسخ احمد قنبری راد : با سلام، تألیف: گرد آوردن آن چه که پراکنده است.نوشتن کتابی که نویسنده مطالب آن را از کتاب های دیگر جمع کرده باشد. یا مضمون را از کتاب های دیگران اقتباس کرده باشد. بر خلاف تصنیف.
ولی تحریر ، به معنی خوب نوشتن اسن. به طوری که خواننده به راحتی مقصود نویسنده را دریابد.
بنا براین تحریر، یکی از ویزگی های نگارش و نویسنده است.که برای تألیف کردن لازم و ضروری است.
پس می توان گفت : که یک، تألیف تحریری خوب یا عالی دارد . یا بر عکس تحریری ضعیف یا .......
امّا تصنیف: نوشتن در باره ی موضوعی است که در گذشته کسی مانند آن ننوشته است.می توان تصنیف را در حد یک سبک دانست که می تواند تحّولی را در شیوه ی نگارش ، پدید آورد.
مثل تصنیف « گلستان » که آن شیوه به ابتکار سعدی پدید آمد. زیرا در گذشته مانند آن وجود نداشت. و البته تصنیف، در مفهوم تقسیم موضوعی نوشته هم می باشد. مثل باب های گلستان ،که هر یک به موضوعی اختصاص دارد. و در فارسی به نوعی شعر هم اطلاق می شود، که با آهنگ، تقریر یا خوانده شود. مانند « ترانه و غزل ، که این نوع غزل را قول هم گفته اند.
حسین عزیزی
چهارشنبه 17 آبان 1391 11:36 ب.ظ
سلام خدمت استاد
به سوالات تاریخ ادبیات هم پاسخ میدین؟
پاسخ احمد قنبری راد : در صورتی که وقت باشد ، بله.چون جواب دقیق؛ برای برخی از پرسش های تاریخ ادبیّات ، لازم است که به منابع مراجعه شود ، چون موضوع تاریخی است ، و نظر یا تحلیل نیست.
سه شنبه 3 آبان 1390 10:26 ب.ظ
- بعضی ها به پای هم پیر می شوند و بعضی ها به دست هم.
- بارش باران، رنگ سیاه شب را برد.
- افکارم را با سکوت زندانی می کنم.
- از هم آغوشی آب و آتش، فرزندی به نام خاکستر متولد شد.
- شاید پیش نیاز درس زندگی، یک واحد دروغ باشد.
- برای اینکه احساس خود بزرگی کند، از کوه غرور بالا رفت!
- شاید اتحاد یک نوع ظاهر سازی برای پنهان کردن دشمنی باشد.
- تمام ارزها را در صرافی معامله می کردند، بجز عرض معذرت!
- گاهی احساس دل بالاتر از منطق است.
- كبوتر آزادی از آسمان هفتم تقاضای پناهندگی كرد.
- در بیشتر سفیدی ها یک نقطه سیاه نفس می کشد.
- بیهوده متاز، مقصد همه خاک است.
- قند خون مزه تلخی به زندگی می دهد.
- رشته سخن را بدست گرفت و كلاهی نو برای مردم بافت.
- بیشتر اوقات افكارم را با سكوت، سانسور می كنم.
- به دنبال شادی باشید غم ها خودشان ما را پیدا می کنند.
- برای آنکه به بیراهه نروم، پشت سر حقیقت راه می روم.
- بعضی ها برای به جایی رسیدن و بعضی ها بعد از به جایی رسیدن، همه چیز را زیر پا می گذارند.
- اعداد درشت، با صفرها رشد می كنند.

سه شنبه 3 آبان 1390 10:21 ب.ظ
- ارزانترین و زیباترین لوازم آرایش صورت، لبخند است
- خوش به حال فقیر، یک حرف بیشتر از غنی دارد.
- در پایان محکمه، حکم قاضی به دار آویختن عدالت بود.
- چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است.
- گشادی جیب بعضی ها، بزرگتر از سوراخ لایه اُزون است.
- نقاش فقیر، بر بومش خجالت می کشید.

- عدد یک را دست کم نگیرید، یک عمر، یک زندگی، یک انسان!
- بعضی ها رو دست ندارند و بعضی ها زیر دست.
- در بازار سرمایه، کم ضرر کردن یعنی سود کردن.
- چون ریاضی بلد نبود، دیگران را آدم حساب نمی کرد.
- دریای غم ساحل ندارد پس بیخودی پارو نزن.
- آدم ها وقتی به دنیا می آیند برای خودشون گریه میكنند وقتی هم از دنیا میروند دیگران براشون گریه میكنند.
- پریز برق دو سوراخ داره، یكیش میگیره و با همدستی با اون یكیش آدمو می کشه!
- بهترین ترس، ترس از گناه است.
- زندگی ِ باد در سرگردانی سپری میشود.
- در بازی ِ زندگی داور ها هم اخراج می شوند.
- دیدن ِ دریا نگاهی عمیق می خواهد.
- پرنده صعود می كند، اما جاذبه سقوط.
- میوه ی ِ درخت ِ خشكیده هیزم است.
- دود ِ آتش به چشم ِ آسمان می رود.
- سقوط ِ آبشار آبكیست
- تنها ماهی ی داخل تنگ هم از زندگی سیراب شد.
- تجربه نامی ست که انسان روی اشتباهاتش می گذارد.
- آب که گل آلوده شد، ماهی ها از فرصت استفاده کردند و همدیگر را بوسیدند.
- بعضی ها برای سربلندی دیگران تا کمر خم می شوند.
- خیلی از معتادها تابلو هستند ولی ارزش هنری ندارند.
-دسته تبر جزء درختان خائن شناخته شد.
- کاش ماشین زندگی هم دنده عقب داشت !
- آن هایی که بلند فکر می کنند هیچ وقت کوتاه نمی آیند.
- بعضی ها با نردبان قدرت، از دیوار حاشا بالا می روند.
- همه انسان ها شاعرند، چرا كه روزی غزل خداحافظی را می خوانند.

سه شنبه 3 آبان 1390 10:11 ب.ظ
- آغاز هر سلام، پایان خداحافظی است.
- زندگی خیلی کوتاه است، ولی آنقدر بلند هست که آن را تباه نکنیم.
- زندگی محبت است و محبت چیزی جز حقیقت نیست.
- اغلب از بی وقتی شکایت می کرد ولی مشکل اصلی او بی هدفی بود.
- دوست هرکس عقل اوست و دشمنش نادانی او.
- وقتی خوابیدم، حقیقت را در خواب دیدم.
- انسان باید انتخاب کند نه اینکه سرنوشت خود را بپذیرد.
- دانش تنها سرمایه ای است که به تاراج نمی رود.
- گوش شنوا زیر بنای مهارت های ارتباطی است.
- دنیا برای آدم های غمگین به کوچکی یک قطره اشک است و برای آدم های شاد به بزرگی یک لبخند.
- کسانی که دیر قول می دهند، خوش قول ترین مردم دنیا هستند.
- شاید زیباترین منحنی جهان لبخند باشد.
- اگر برای خواسته هایت تلاش نکنی، مجبوری با داشته هایت بسازی.
- فریاد را همه می شنوند، هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است.
- پرنده بی بال با فکرش پرواز می کند.
- اعتبار همه چیز نه در ارزش آنها، که در معنای آن هاست.
- زندگی مثل یک تابلو نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.
- هر کس تاوان راهی را می دهد که خود برگزیده است.
- در جزیره رنگ ها هم، همه از دو رنگی متنفر بودند.
- کسی که در ساحل آرزوها گام بر می دارد، بالاخره در دریای رویا غرق می شود!
- چیزی به نام شکست وجود ندارد، آن چه بدست می آید، نتیجه است و بس.
- وقتی آسمان دلم ابری می‌شود، باران اشک از دیدگانم فرو می‌ریزد.
- عشق‌های امروزی به ماهی کوچکی می‌ماند که باید مواظب بود از دست لیز نخورد.
- کار کردن خوب است اما زندگی کردن را نباید فراموش کرد.
- از گذشته بگذر و حال را بساز و به آینده امیدوار باش.
- توی بازار صداقت، گرانی بیداد می کند.
- ظاهرسازها با هر سازی می رقصند.
- به افکار بیدارم قرص خواب دادند.
- همیشه درست می گویم، اما نمی دانم چرا حق با دیگران است.
- عجب زمانه ای شده ! گذشت هم درگذشت.
پاسخ احمد قنبری راد : با سپاس فراوان از شما که جمله های بسیار زیبا و آموزنده ای را برایم فرستادید. خیلی چیزها یاد گرفتم . هر چند شما را نشناختم!
امیرحسین
سه شنبه 3 آبان 1390 02:39 ب.ظ
درود استاد. یک پرسش از شما داشتم. که میتواند در حکم یک پیشنهاد برای نوشتن مطلبِ بعدی تان باشد.
نمیدانم آیا از نامه ای که " فردریک انگلس" به "کارل مارکس" نوشته و در آن درباره ی ادبیات ایران صحبت کرده مطلعید یا خیر.
اگر نه، میتوانید آنرا از سایت "ایران بوم" بخوانید. بنده نیز در وبلاگم آنرا بازتاب داده ام (بسیار مختصر و کوتاه است).
یک پرسش داشتم.
در اواخر این نامه جناب "انگلس" میگوید:
« به عقیده ی من فارسی تنها زبانی است که در آن مفعول بی واسطه و با واسطه وجود ندارد.»
میتوانید در این باره کمی توضیح دهید؟!
سپاسگزار خواهم شد.

یک پرسش هم درباره ی بیتی که جلسه ی پیش در کلاس شرح دادید (بکوبمت امروز، زین گونه یال) داشتم. گویا بکوبمت برابر با : «بکوبم، ترا» میشود، و در اینصورت "را"، در نقش فک اضافه ظاهر میگردد (اگر اشتباه نکرده باشم). درست است؟ پس این یک حالت خاص است که شناسه ی "ت" در آن قرار گرفته. آیا نباید از سوی فرهنگستان برای این نوع حالت خاص، نامی انتخاب شود؟
یک مورد دیگر هم در اوایل شاهنامه وجود داشت که برایم عجیب بود. در این مصراع : « که من شهر علمم، علیّم در است». که در اینصورت میشود، «علی مرا در است». و باز هم اگر اشتباه نکنم، "را" در نقش فک اضافه ظاهر میگردد.
میشود راهنمایی کنید؟!

شاد باشید

پاسخ احمد قنبری راد : با سلام. در باره ی نامه ی « انگلس» باید بخوانم و توضیح بدهم. امّا در باره ی مصراع «بکوبمت.......» در این مصراع رای فک اضافه وجود ندارد، و نمی گوید : بکوبم تو را ؛ بلکه می گوید : بکوبم « یال» یعنی گردن تو را ؛ که مجازاً تمام وجود است. و رایی که در معنی می آید، برای توضیح است ، که در اجزای این مصراع کار برد ندارد. پس « یال» مفعول است و ضمیر متصل « ت» به یال بر می گردد و مضاف الیه است.
و در مورد مصراع « که من ........» تفسیر «علی مرا در است » را در این تفسیر ، حرف اضافه است ؛ به معنی « برای» در این صورت معنی مصراع چنین می شود «علی برای من در است . ولی بهتر است ضمیر « م» را به در وصل کنیم در این صورت نقش مضاف الیهی می گیرد و معنی مصراع چنین می شود « علی در من است» موفق باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر