تبلیغات
مسافر کلام - واقع بینی یک شاعر !

مسافر کلام

آه ای امید پنهان مردم ز نا امیدی

 

واقع بینی یک شاعر !

 

نوشته شده توسط:احمد قنبری راد

 

«ماکسیم گورکی» در قطعه ی معروف به افسانه ی مادر « ترجمه ی آذرخشی»

داستان جالبی از یک شاعر کرمانی دارد. او می گوید :« امیر تیمور در جلگه ی

با صفای کان گل به عیش و عشرت پرداخته بود  شاعران سمرقند آن جا را جلگه ی

 عشق گل ها نامیده بودند. پانزده هزار خیمه ی مدور به شکل نیم دایره ی وسیعی

شبیه به گل های نسترن ،در آن جلگه افراشته شده بود. خیمه ی تیمور، به وسیله ی

پانصد رشته تار های ابریشمی سرخ به زمین محکم شده بود.

تیمور ، لباس فراخ از پارچه ی ابریشمی و آسمانی رنگ ِ مروارید دوزی بر تن

 داشت.که پنج هزار مرواریدرا به آن دوخته بودند. سیصد صراحی طلا با شراب ناب

 چیده شدهبود. در پشت سر تیمور خنیاگران و رامشگران نشسته بودند. و خویشان

 و همراهان مخصوص او در کنارش بودند. و  اتفاق را از همه کس نزدیک تر به او،

 « کرمانی خمار»  شاعر باده پرست نشسته بود. که گویا خیلی به کمر بند مرصّع

 تیمور که بیست و پنج درهم ارزش داشت ، چشم می دوخت؛

 در این هنگام تیمور از حضّار می پرسد؛ اگر مرا در معرض فروش در می آوردند؛

  شما چه قدر در بهای من می داد ید؟ کسی پاسخ نمی دهد؛ و تنها کرمانی پاسخ

 می دهد بیست و پنج در هم، در حالی که همه وحشت کرده بودند، تیمور با تعجب

فریاد می زند، این تنها قیمت کمر بند من است. کرمانی هم به آرامی پاسخ می دهد

من شما را با قیمت کمر بند، روی هم حساب کرده ام، و از حاضران در مجلس

 کسی جرأت نداشت چنین ارزش تیمور را به او بفهماند جز آن شاعر باده پرست

 امّا واقع نگر!

                           

محمد شایان نصابیان
یکشنبه 20 فروردین 1391 12:53 ق.ظ
ممنون.خیلی جالب بود.

اگز امکانش هست راجع به اضافه ی تشبیهی و اضافه ی استعاری و راه تشخیص ای دو هم مطلبی قرار دهید.

برای مثال کعبه ی جلال کدام یک از این

دو است؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر